شيوا و خدای کوچک ! ...
در هندوستان صدها خدای مختلف پرستش میشه. تقریبا میشه توی هر محله ای یک معبد پیدا کنی. همونجوری که ما توی هر محله ای یک مسجد داریم.
معبد براشون جای مقدسیه ...و هرمعبدی مال یک خدای خاصیه و پیروانش برای عبادت میان اونجا ...
همونجور که ما برای عبادت میریم مسجد و البته ما فقط یک خدا را پرستش میکنیم...
اونها نماز میخونند ( البته به سبک خودشون ) ... روزه هایی میگیرن...قربانی میکنند... و بخاطر اون خدا حتی حاظرند کشته بشن ! ... چون اعتقاد دارن که در دنیایی دیگه به جای بهتری میرن ... و یا بعضیهاشون هم که به تناسخ اعتقاد دارند .. معتقدند بعد از مرگ دوباره به همین دنیا برمیگردن ولی این بار در کالبدی جدید و شکلی جدید و بسیار بهتر از قبل... .
چقدر فقیر اینجا هست... و خیلیهاشون واقعا هیچ چیزی ندارن ولی شکایتی هم ندارن ! چون معتقدند وقتی مردند به زندگی خیلی بهتری میرسند ! .... راستی اگه این اعتقاد را نداشتند چیکار میکردند !؟
Sir ! please take off your shoes !
- Ok.
حواسم نبود که دارم با کفش وارد معبد میشم ! خوب شد این دوست راهنمامون تذکر داد. به خودش نگاه میکنم که با احترام زیادی وارد معبد میشه. کفشامو در میارم و میگذارم توی جاکفشی. امیدوارم وقتی برمیگردم سرجاش باشه ! توی مساجد خودمون که این احتمال 50-50 است !
مردمی که برای زیارت آمده اند همه جا دیده میشوند و اون وسط هم مجسمه یک گاو سیاه رنگه .
با تعجب به مجسمه گاو نگاه میکنم ! شنیده بودم در هندوستان گاوها مقدسند ولی دیگه اینجا وسط معبد !
Wherever you see a statue of cow , that’s a
آهان ! پس قضیه اینه . گاو سنبل معبد شیوا !
نگاهم از روی گاو به مردم و دوباره به گاوه میلغزه ...گاو مقدس !
و اگه در جایی مقدسها گاو باشن چه باید کرد !؟
This is Shiva .
پس شیوا اینه ! به مجسمه شیوا نگاه میکنم.
And this is Gonish.
- Gonish ! , who is Gonish !?
Son of Shiva.
- where did Shiva come from ?
no one knows.
- really ! so , when did he come ?
no one knows.
- ah! how about Gonish ?
No one knows sir .
نه شیوا را کسی میدونه که کی اومده و از کجا اومده نه پسرش گانیش را !
به مجسمه گانیش نگاه میکنم ... بدن یک انسانه و صورت یک فیل. شاید توی فیلم هندی ها دیده باشیدش...
همه چیز این مذهبشون در هاله ای از اسرار باید باشه ... خدایانی که مال هزاران سال پیش هستند.. و کسی نمیدونه که دقیقا کی اومدن ... شایدم این بهتر باشه ...که اینجوری راه پرسش و تفکر بسته میشه... . الهام و و تعصب و تقدس واژه هایی هستند که اینجا خیلی کاربرد داره نه تفکر و پرسش !
If you have any question , ask me …
کاهن معبد را جلوم میبینم با لبخندی بر لب...
عجب ! ناکس نکنه فکرمو خونده باشه !؟
What's your name ?
هیچ وقت فکر نمیکردم بین این همه خدا حیرون بمونم ! ...
به چشماش نگاه میکنم. اعتماد به نفس همیشگیمو بدست میارم...و آرام و شمرده جواب میدم
- little god
با حیرت براندازم میکنه !...
Little god ! … Where are you from !?
به فارسی جوابشومیدم : هیچ کس نمیدونه لیتل گاد از کجا اومده و کی اومده ...
کاهن را با بهت و حیرتش ترک میکنم...بهتره که زودتر از اینجا برم...قبل از این که غضب این خدایان شامل حالم بشه ! ...
خوشبختانه کفشهام هم سرجاشه... از معبد دور میشم در حالی که لحظه به لحظه تعداد زایرینش بیشتر میشه...
و گاو مقدس را میبینم که بین شلوغیه مردم گم شده ...
نظرات ()
