شيوا و خدای کوچک ! ...

در هندوستان صدها خدای مختلف پرستش میشه. تقریبا میشه توی هر محله ای یک معبد پیدا کنی. همونجوری که ما توی هر محله ای یک مسجد داریم.

معبد براشون جای مقدسیه ...و هرمعبدی مال یک خدای خاصیه و پیروانش برای عبادت میان اونجا ...

همونجور که ما برای عبادت میریم مسجد و البته ما فقط یک خدا را پرستش میکنیم...

اونها نماز میخونند ( البته به سبک خودشون ) ... روزه هایی میگیرن...قربانی میکنند... و بخاطر اون خدا حتی حاظرند کشته بشن ! ... چون اعتقاد دارن که در دنیایی دیگه به جای بهتری میرن ... و یا بعضیهاشون هم که به تناسخ اعتقاد دارند .. معتقدند بعد از مرگ دوباره به همین دنیا برمیگردن ولی این بار در کالبدی جدید و شکلی جدید و بسیار بهتر از قبل... .

چقدر فقیر اینجا هست... و خیلیهاشون واقعا هیچ چیزی ندارن ولی شکایتی هم ندارن !  چون معتقدند وقتی مردند به زندگی خیلی بهتری میرسند ! .... راستی اگه این اعتقاد را نداشتند چیکار میکردند !؟

Sir !  please take off your shoes !

- Ok.

حواسم نبود که دارم با کفش وارد معبد میشم !  خوب شد این دوست راهنمامون تذکر داد. به خودش نگاه میکنم که با احترام زیادی وارد معبد میشه. کفشامو در میارم و میگذارم توی  جاکفشی. امیدوارم وقتی برمیگردم سرجاش باشه ! توی مساجد خودمون که این احتمال 50-50 است !

مردمی که برای زیارت آمده اند همه جا دیده میشوند و اون وسط هم مجسمه یک گاو سیاه رنگه .

با تعجب به مجسمه گاو نگاه میکنم ! شنیده بودم در هندوستان گاوها مقدسند ولی دیگه اینجا وسط معبد !

Wherever you see a statue of cow , that’s a temple of Shiva .

آهان ! پس قضیه اینه . گاو سنبل معبد شیوا !

 

نگاهم از روی گاو به مردم و دوباره به گاوه میلغزه ...گاو مقدس !

و اگه در جایی مقدسها گاو باشن چه باید کرد !؟

This is Shiva .

پس شیوا اینه ! به مجسمه شیوا نگاه میکنم.

And this is Gonish.

-         Gonish ! , who is Gonish !?

Son of  Shiva.

-         where did Shiva come from ?

no one  knows.

- really !   so , when did he come ?

no one knows.

-         ah!   how about Gonish ?

No one knows sir .

نه شیوا  را کسی میدونه که کی اومده و از کجا اومده نه  پسرش گانیش را !

 

به مجسمه گانیش نگاه میکنم ... بدن یک انسانه و صورت یک فیل.  شاید توی فیلم هندی ها  دیده باشیدش...

همه چیز این مذهبشون در هاله ای از اسرار باید باشه ... خدایانی که مال هزاران سال پیش هستند.. و کسی نمیدونه که دقیقا کی اومدن ... شایدم این بهتر باشه ...که اینجوری راه پرسش و تفکر بسته میشه... . الهام و و تعصب و تقدس واژه هایی هستند که اینجا خیلی کاربرد داره نه تفکر و پرسش !

If you have any question , ask me …

کاهن معبد را جلوم میبینم با لبخندی بر لب...

عجب !  ناکس نکنه فکرمو خونده باشه !؟

What's your name ?

هیچ وقت فکر نمیکردم بین این همه خدا حیرون بمونم ! ...

به چشماش نگاه میکنم. اعتماد به نفس همیشگیمو بدست میارم...و آرام و شمرده جواب میدم

-         little god

با حیرت براندازم میکنه !...

Little god !  … Where are you from !?

به فارسی جوابشومیدم :  هیچ کس نمیدونه لیتل گاد از کجا اومده و کی اومده ...

 

کاهن را با بهت و حیرتش ترک میکنم...بهتره که زودتر از اینجا برم...قبل از این که غضب این خدایان شامل حالم بشه ! ...

 

خوشبختانه کفشهام هم سرجاشه... از معبد دور میشم در حالی که لحظه به لحظه تعداد  زایرینش بیشتر میشه...

 و گاو مقدس را میبینم که بین شلوغیه مردم گم شده ...

 

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

بازگشت ...

سلام به همه دوستای مهربونم...

تعخب نکنید ! این خدای کوچکه که بعد از حدود ۱ سال برگشته ! ...

اما کمی دیگه صبر کنید...

بزودی برمیگردم با نوشته هایی جدید...

شاد باشید و در پناه خدای بزرگ...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :

از سپيدی کاغذ تا سياهی گامهای من !

قصد کرده بودم ديگه حداقل ماهی يک بار آپديت کنم ولی انگار همين هم برای ليتل شده يک روز !...

گرفتاره اين پسره بدجور... بابا ول کن اين بيزينس را !... . ولی... واقعيت اينه که ميل به نوشتن برام کمرنگ شده... خودکاره مياد روی کاغذ...بعد يکی دوخطی هم مينويسه... اونوقت ميايسته و نگاه ميکنه... به افق..به سفيدی کاغذ و سياهی جای پاهای خودش !...

از سفرنامه ام خيلی مونده ولی... وقتی شوق رفتن داری... موندن بيمعنی ميشه و نوشتن بيحاصل... .

اين چندخط را نوشتم تا اقلا بودن خودمو فراموش نکنم و... مهربونيهای شما دوستای خوبم را... .

تا بعد...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :

مجموعه ورزشی انقلاب و دختر هندی !

پونا در شرق بمبیی قرار گرفته و با اتوبوس حدود 12 ساعت راهه. جاده یواش یواش کوهستانی میشه و بعضی جاهاش واقعا زیباست. یاد جاده چالوس خودمون میافتم.

 

هوا کاملا تاریک شده که به شهر دانشجویی و نسبتا تازه سازه پونا میرسیم. چیز زیادی از مناظر معلوم نیست ولی باید جاهای دیدنیه زیادی داشته باشه وگرنه تورهای مسافرتی اینجا نمیومدن. تورهایی که برنامشون جنوب هنده ، میرن سه شهر بمبیی ..گوا و پونا.

پس ازصحبتی که با راننده تاکسیمون داشتیم و مشخصات چندتا هتل خوب را بهمون داد قرار شد جلوی هتل پلازا ما را پیاده کنه.

 

اثاثیمون را میارن داخل و من دارم فیلم میگیرم... هتل بزرگ وشیکیه . ظاهرا 12 طبقه داره با همه امکانات استخر و سونا و ... . جلوی در ورودی دوتا هندیه غول پیکر ایستادن با شمشیر و عمامه.. یاد کارتون سند باد میافتم و غول چراغ !... داخلش لابیه بزرگی داره با ستونهای بلند کنده کاری شده . 3تا آقای خوش تیپ کرواتی نزدیک رسپشن ایستادن که یکیشون جلوتره ... زوم میکنم روی رسپشن .. یک دختر زیبای هندیه با موهای مشکیه بلند و لبخندی ملیح و منتظر... و منم که بیخیال دارم فیلم میگیرم.... .

- آهای لیتل اون لعنتی را خاموش کن دیگه !

- خیله خوب بابا ...

- آخه الان موقع فیلم گرفتنه !

- پس چی !... باید مستند باشه دیگه !...

برمیگردم سمت دختره

Hi madam –

Hi –

Check in please –

Ok –

Two double rooms for four –

دختره در کامپیوترداره چک میکنه و من به فیلمی که قراره میکس کنم فکر میکنم... کاشکی دوربین را داده بودم دست علی ...

Not available sir –

- ا... چرا اویلبل نیست !.. علی میگه.

- حالا این موقع شب بریم یک هتل دیگه !؟

در همین موقع یک زوج فرانسوی میرسن و بهشون اتاق میدن. خیلی ناراحت میشم البته بعدا فهمیدم که اونها از 2 هفته قبل رزرو کرده بودن!

چاره ای نیست از تلفن اونجا به جند تا هتل دیگه هم زنگ میزنم ولی همه پرن!

 

ساعت 11:30 شبه !... به فیلمم فکر میکنم ... چاره ای نیست جز بازی !

بچه ها کمی عقبتر نزدیک بارهامون ایستادن. به نوید اشاره ای میکنم و میاد جلو. این نوید خدای کلاس گذاشتنه !( برای این نقش بهترینه)...دوتایی دوباره میریم جلوی رسپشن.

Hi again –

Hi –

I need two rooms –

دختره لبخندی میزنه و بهم میگه...

I told you sir..there is not any free room and… -

Wait please –

سرمو میبرم جلوتر و آرام صحبت مبکنم ..جوری که مجبور میشه سرشو بیاره جلوتر...

We are not ordinary passengers ! we are VIP. We are guests of your ambassador and members of parliamant –

به نوید اشاره ای میکنم... اونم بازی را میخونه و یک ابروشو بالا میاندازه و با طمانینه کارتی از جیبش در میاره و خیلی کوتاه نشونشون میده... کارت مجموعه ورزشی انفلابه !!...

دختره و یکی از اون آقایون خوش تیپ هم که الان کنارشه که بعدا فهمیدم مدیر داخلیه هتله ! خودشونو کمی جمع و جور میکنند!... . میدونم که اینجا دیگه باید ضربه آخر را بزنم.

با انگشتم نقشه هند که پشت سرشونه را نشون میدم و میگم...

Mr chatunga..your ambassador in iran told me so much about  the beauties af this country .

Well ! we can have a good remembrance or … -

چند لحظه سکوت و بعدش دختره دوباره با کمک مرده توی کامپوتر چک میکنن... . نوید زیر لب بهم میگه..

- لیتل.. اسم سفیرشونو از کجا ییدا کردی !؟

- یواش... سوتی نده ! ...اسم راننده تاکسیمونه !... اسمه دیگه ای یادم نیومد ... من که مثل تو فیلم هندی باز نیستم!

- ای خدا خفه ات کنه !..

- آروم ... اینا از کجا میدونن اسم سفیرشون تو ایران چیه!

 مرده با دختره چند جمله هندی صحبت میکنند و ... خلاصه از اتافهای رزروشون به ما میدن. من هم که اینو فهمیدم بهشون میگم ما بیشتر از 2 روز نمیخواهیم بمونیم پس نگران مسافر رزروشون نباشن.

کلیذها را از دختره میگیرم و ازشون تشکر میکنیم... در لحظه آخر یک چشمک کوتاهی هم به دختره میزنم و راه می افتیم. به ياد همفری بوگارت !

 

اتاقامون که طبقه 7 را تحویل میگیریم . خیلی شیک و تمیزه . به همدیگه نگاهی میاندازیم و دستهامونو میزنیم به هم.. .

- علی : بچه ها جواب داد ها !

- نوید : پس چی ..

- علیرضا : راستی اون چشمک آخری جریانش چی بود !؟

- نوید : بابا.. لیتل خاک رفته بوده توی چشمش !

- علی : آره ! خاکشم خیلی توپ بود ها !

نوید : فقط بپا لیتل ! این خاک ها ..خاک بر سری هم میارن ها !

همگی کلی میخندیم و بعدشم میریم چمدانهامونو باز کنیم و من ... به فیلمم فکر میکنم و ... راننده تاکسی که  یک شبه شد سفیر !...

راستی چرامن  از بچگی  از فیلم هندی بدم میومد !؟

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

! India Incredible

India Incredible ... در بدو ورودمون به هند توی فرودگاه بمبيی اين جمله اولين چيزی بود که نظرم را جلب کرد.روی یک پوستر نوشته شده بود.هرچند از بچگی  از هند تصوير عجيبی داشتم.. تصويری پر از رنگها.. چيزهای عجيب و غريب..زنهای ساری پوش ..مرتاضهای روی ميخ نشسته..فيلها.. ادويه های تند و ... .

- آهای ليتل کجايی !؟

- ها ! چيه !؟

- بابا تاکسی را رديف کن.

داشت يادم ميرفت که يکی از وظايف اصلی بنده در اين گروه چهار نفرمون مترجميه!

ساعت حدود ۱۰ صبحه..فرودگاه بمبيی. به رديف تاکسی ها نگاه ميکنم و به کسی که وازه لگن را اختراع کرده برای خودرو ! .. تاکسی های اينجا اکثرشون فياتهای مدل حدود ۱۹۶۰ هستند ! و لگن چه وازه دلنشينيه برای اونها... .توی يک محوطه ..رديفی پارک کردند هم تاکسی ها و هم ريشکاها..ريشکاها سه چرخه های موتوری هستند که صد رحمت و آمرزش بر اجداد توليد کننده هاشون ! چون اينجا واقعا توی خيابونهای تنگ و تار کار راه اندازند !

بايد تاکسی بگيريم چون توی ريشکا جا نميشيم با چمدونهامون. راننده ای که به ماشينش تکيه داده را صدا ميزنم. يارو پشتش به ماست وقتی که بر ميگرده چهارتامون کف ميکنيم ! قيافه زشت و درب و داغون و هيکل قناسش به کنار .. بدون اغراق حدود ۲۰ سانت از موهای گوشش زده بيرون !... . يارو که مياد بارهامونو برداره  ميگم..

no thanks. we  come back to Iran!

يارو هاج و واج نگاهمون ميکنه !... خلاصه يک تاکسی ديگه ميگيريم و راه می افتيم. البته يادم هم نميره که قبلش چونه هامو با راننده بزنم و قيمت را فيکس کنم. توی سفرهای قبلی همينجوری چند بار توی پاچمون رفته بوده !

تصميم داريم الان توی بمبيی  توقف نکنيم. صاف ميريم پونا . در مسير برگشت ۳ روز توی بمبيی توفق ميکنيم. بخاطر همين هم اجازه بدين بعدا از بمبيی بنويسم.

ميخواهيم با اتوبوس بريم. با اتوبوس تا پونا ۱۰ ساعت راهه. جلوی يک ..مثلا آزانس بليت فروشی تاکسيمون نگه ميداره. اینجا داداره . یک خیابون پر از مغازه های دکه مانند که بلیت اتوبوس میفروشن.  بابا هند هم کلی پیشرفت کرده دیگه ! اتوبوس های توریستیشون اکثرا ولوو و جدیدن. البته بگذریم که توی خیابونها تا دلت بخواد سگ و گداهای سمج وول میزنند.  " آهای بچه ها مراقب چمدونها باشید". این جمله ایه که بارها به هم میگفتیم آخه شنیده بودیم بمبیی دزد زیاد داره !

با بلیت فروشه بحثمون بالا گرفته بود. تهران بهمون گفته بودند که اینجا باید سر هر چی چونه بزنیم وگرنه میره توی پاچمون! یارو انگلیسی هم بلد نبود. خلاصه یک کمی فارسی و کمی هندی و پشتو واردو و سانسکریت و لال بازی میخواستیم قیمت را کم کنیم . قیمت بلیت 400 روپیه بود ولی من میخواستم بگیرم 50 تا ! خلاصه با وساطت چند تا مسافر دیگه فهمیدیم که این دیگه مقطوعه و نرخ اتحادیه است . خلاصه بلیت 400 تایی را 300 تا حساب کردیم و سوار شدیم !

اتوبوس وضعش بد نیست . تمیزه و از تلویزیونش هم یک قیلم هندی پخش میشه.

-         نمیشد حالا یک فیلم آمریکایی میگذاشتن ؟

-         لیتل انگار توی هندیم ها !

-         آره میبینم ولی ... .

سعی میکنم بخوابم. توی خواب و بیداری هستم که از یک رایحه دلنشین بیدار میشم ! .. .بعلا گلاب به روتون بوی شاشه !... خانومه وسط ماشین بچه اش را سرپا گرفته و از این حرکت جوی باریک ظریفی به سمت ما و عقب ماشین جریان داره. به مسافرهای دیگه نگاه میکنم... عده ای خواب عده ای بیتفاوت و عده ای هم با لبخند این منظره مهیج را نگاه میکنند !

-         shit !

-         آهای لیتل فحش نده!

-         فحش نیست علی جون .. فقط یک جور ابراز احساساته !... راستی هند ماهواره هم میسازه .نه ؟

-         پس چی .. بمب اتم هم داره .

به نهر کوچک شاش نگاه میکنم و چهره الکی خوش مسافرهای هندی و صحنه دراماتیک فیلم هندی.... دوباره یاد جمله توی فرودگاه می افتم... .

India Incredible !

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :

هندوستان و اتاق عمل

انگار فاصله آپديت کردنهام داره مدام بيشتر ميشه. اين چيزيه که خودم اصلا دوست ندارم چون چيزهای زيادی برای نوشتن دارم ولی متاسفانه زمان نه !...به هرحال  اين چند ماه پرترافيک هم  گذشت و ديگه زود به زود مينويسم... . ميبينی .. اين دنيای مجازی هم چيزهايی داره که ميتونه آدمو وابسته کنه ... حالا کم يا زياد.. . مهمترينش اينه که ميدونی آدمهايی هستند که ميان.. وفت ميگذارن.. و نوشته هاتو ميخونن.. و اين باارزشه... .

۱) پايان افسانه های قدرت... ديگه با اين عنوان نمينويسم..آخه اونقدر زيادن که  مجبور ميشی يک جايی تمومش کنی. هرچند تمام اين افسانه ها را ميشه در يک کلمه هم خلاصه کرد !... . ميدونی چی !؟

۲)شبه قاره... ديدی وقتی که قراره يک کاری انجام بشه ..جوری همه وسايلش جمع ميشه که خودتم توش ميمونی. البته عکسش هم صادقه !.. ليتل با سه يار هميشگيش يک روز دور هم جمع شدن و ..گفتن بريم ؟ ... آره بريم... دستهامونو روی هم هم گذاشتيم و قول داديم... . ده روز بعد ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر فرودگاه امام... مقصد هندوستان!... . خيلی حرفها دارم که از اين سفر بنويسم ولی... باشه تا آپديتهای بعدی.

۳)اتاق عمل...اسمشو ميگذاری خوش افبالی يا بد اقبالی وقتی که کلی کار مهم داری که بايد انجام بدی ولی به علت درد شکم توی خونه زمين گير ميشی. کمتر از ۴۸ ساعت از بازگشت ليتل نگذشته بود ... هنوز چمدونهاشو درست و حسابی باز نکرده بود که .. درد شروع شد. دردی که از جمعه صبح شروع شد و آخرش نيمه شب روونه بيمارستانش کرد... تشخيص دکتر.. آپانديسيت حاد و اتاق عمل !... . و ففط يک ساعت ديرتر رسيدن ليتل کافی بود که برای هميشه خدای کوچک هم جزو افسانه ها بشه !

و حالا از خدای بزرگ تشکر ميکنم که هنوز نفهميدم چقدر مهربون و بزرگه... . همينطور از همه دوستای مهربونم که با اومدنشون يا تماسهاشون منو شرمنده کردن.

چيزهای ديگه ای هم بود که ميخواستم بنويسم ولی.. درد بخيه هام اجازه نميده.. باشه تا بعد.... . در پناه خدای بزرگ. 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :

افسانه های قدرت... قدرت عشق

اين بار ليتل ميخواد از عشق بنويسه...از قدرت عشق... .

تا حالا عاشق شدی؟... تا حالا شده اصلا درباره اش فکر کنی؟... اين که اون اصلا چيه ...براش يک تعريفی پيدا کنی... . هر تمايلی را ميشه اسمشو گذاشت عشق... هر کششی ... خواستنی... هر اشتياقی... . البته از عشق الهی و ماورای زمينی اينجا نميخوام چيزی بگم... باشه تا بعد... .

ببين يک پسر و دختر هرچقدر هم برای هم جذاب..زيبا و خوش هيکل و دوست داشتنی باشند... حداکثر يک ماه .. نه دو ماه ... نه شش ماه پس از ازدواجشون ميشن برای هم خواهر و برادر ! ... اون تمايل جنسی شديد ديگه خيلی کم ميشه... . حالا اگه هنوزم دلشون برای هم تنگ ميشه...ميخوان کنار هم باشن...دست همديگه را بگيرن و ... . دليلش يک چيز خاصيه..محبت و دوست داشتنيه که ديگه جسمی نيست... اون ارتباط دو روحه... . پس اگه ميخواهی مطمن بشی که واقعا طرفتو دوست داری ...توی ذهنت فرض کن که به هم رسيدين و ديگه از نظر جسمی نسبت به هم ارضا شدين... حالا ببين بازم ميخواهی کنارش باشی ؟ ... ميبينی ! ...مراقب باش که عشق و هوس خيلی به هم نزديکند !... .

از قدرت عشق...

به تو ايمان ميده... پشتکار ميده...شجاعت...خستگی ناپذيری.. شهامت... ايثار... .

ولی.. ميدونی اون چيزهای ديگه ای هم ميده... مثل... انتظار..نگرانی..ترس !

خوب حالا چی ميگی ؟ ... هرچيزی بهايی داره.. حاضری بهاشو پرداخت کنی ؟

ليتل راه ميره...حرکت ميکنه..راه ميره..راه ميره...نگران نميشه که مايوس شه ... نگران اينه که کم نگذاره.. اين که دروغ نگه..اين که نگاهش هميشه همون نگاه باشه... .

منم که شهره شدم به عشق ورزيدن

منم که ديده نيالودم به بد ديدن

وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در طريقت ما کافريست رنجيدن

 

و اما حرف آخر...

اگه تو دنيا کسی نيست که تو را دوست داشته باشه.. تو آدم بدشانسی هستی...

اما اگه کسی نيست که تو اونو دوست داشته باشی.. تو آدم بدبختی هستی !

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

افسانه های قدرت...قدرت ارتباط

لیتل میخواد این افسانه های قدرت را ادامه بده .. و این بار بخاطر یک دوست خوب ، از ارتباط بنویسه... امیدوارم که حتی اگر شده کمی هم به مشکلش کمک کنه ... .

 

میشه بدون ارتباط با مردم زندگی کرد ؟

چه ارتبا طی ؟ ... . خوب ، بستگی داره ولی بطور کلی این ارتباط شامل میشه از ؛ هم صحبتی ، نشست و برخاست ، معاشرت ، تفریح ، کار ، زندگی ، تجارت و ... .

میشه بدون اینها زندگی کرد ؟  خوب آره ! البته به شرطی که بریم توی غار ! ... .خوب این سوال جوابش ساده بود ولی سوال دوم ....

تا چه حد میشه با مردم ارتباط برقرار کرد ؟ ... تا چه حد نزدیک ؟ ... با چند نفر ؟ ... .آیا اگه خیلی هم روابط عمومی ما خوب باشه ، درسته که با هر کسی سعی کنیم رابطه داشته باشیم ؟ .. با هر کسی همدم شیم ، با هرکسی دوست شیم ... به اونها تا چه حد اجازه بدیم که به ما نزدیک بشن ؟...

توی هر گروه و دسته ای آدمهای خاص خودش پیدا میشه ولی... از طرفی همون آدمها هم با هم خیلی فرق میکنن .. . .آدمها هرکدوم برای خودشون دنیایی دارن ..دنیاهای خیلی متفاوت.

همونطور که هيچ وقت نميشه دونفر آدم  با اثر انگشت مشابه پیدا کرد ، دوتا آدم با اخلاق و کاراکتر کاملا مشابه را هم نمیشه پیدا کرد !

پس دوست عزیز به هیچ وجه انتظار نداشته باش که رفتار یکسان تو در مقابل دو آدم ، جوابهای یکسانی هم بهت بده ! ...نگو چرا با این یکی من مشکل دارم ولی با اون یکی نه !

با هر آدمی باید متناسب با کاراکترش رفتار کرد .

اما بگذار جواب سوال دوم را بدم ...

ببین سلام و احوال پرسی ارتباطه ، لاو داشتن هم یک جور ارتباطه .. اما این کجا و آن کجا !... .

لیتل میگه ما با همه آدمهای اطرافمون میتونیم ارتباط داشته باشیم ، ولی محدود و کنترل شده .. بسته به کاراکتر طرف ، ظرفیت اون و قدرت فهمش .

برای مثال..تو اگه یک دختر خانوم هستی  ، بدون که اگر با همه ، بخاطر روحیه شادت با یک لبخند ملیح وخیلی راحت و شاید هم کمی شوخ صحبت کنی ، خیلی از اونها در مورد تو جور دیگه فکر میکنن و عمل میکنن ! ...

نگو برای من عکس العمل آدمها اهمیت نداره !... همین آدمه در اطراف تو هستن و خیلی هاشون میتونن بطور مستقیم یا غیر مستقیم روی جریان زندگی تو اثر بگذارند .

نگو اون آدم نفهمه ، بی کلاسه ، بی شعوره ... . ببین موضوع اینه که فضایی که درش رشد کرده ، بزرگ شده ، باورهاش ،... خلاصه دنیای اون ، میتونه خیلی با مال تو فرق کنه !

ما آدمها با توجه به محیطمون و تربیتمون و فرهنگمون  ، دریافت و واکنشمون نسبت به یک نشانه کاملا مشابه میتونه تا حتی 180 درجه فرق کنه ! مثلا ؛ میدونید که آمریکاییها بالابردن شست دست را نشانه خوش شانسی و موفقیت میدونن ، در صنعت هواپیمایی معنی ok میده . در روم باستان این علامت از جانب امپراطور معنی بخشش میداد ! و بالاخره در ایران خودمون معنی فحش میده !

جالبه که نشانه های مثل این بسیار زیادن که در هر فرهنگی یک معنی متفاوتی داره !

پس ، بهتر نیست که سعی کنيم  نوع و نحوه ارتباطمون با مردم هميشه و بطور مدام متاثراز شناختی که از اون ميگيريم  باشه و در واقع مدام در حال فیدبک گرفتن ( پست قبلیم يادتونه...) از اون باشیم ؟

 

اما مورد دومی که میخوام بگم ؛ کمیت ارتباطه ...

با چند نفر میشه ارتباط داشت ؟ ...چندتا همکار ؟ ... چندتا دوست ؟ ....

لیتل میگه ، اگه  بتونی دوست واقعی  پیدا کنی ... ، بینهایت ! ولی متاسفانه ما در طول زندگیمون به تعداد انگشتان یک دستمون هم نمیتونیم دوست واقعی پیدا کنیم !

پس ، با آدمهای دیگه چطور ؟ ... .

من میگم به اندازمون !....  به اندازه وقتمون ، به اندازه ظرفیتمون و به اندازه ظرفیت اونها ! و رفتار اونها و نیازهای اونها ... . اونها از ما چی میخوان ؟ ... برای کار در تماسند ...برای تبادل اخبار ... برای درددل ... يا ...فقط برای  پرکردن تنهاییشون ! ... .

دوست خوبم ، اگه توی زندگیت هدفهایی داری.. اگه وقتت ارزش داره ... خوب حتما به مردم هم کمک بکن ، برای اونها هم قدم بردار ولی... بسته به توانت ... بازم میگم بسته به ظرفیت اونها ، فهم اونها و ... مهمتر از همه یادت باشه که ... برای کسی بمیر که برات تب کنه !

 

و اما آخرین چیزی که میخوام بگم  درباره دوستیه ... که من میگم میتونه باارزش ترین ارتباط باشه ؛

اگه قبول داری که دوستی واقعی باید دوطرفه باشه ، اگه قبول داری که خیلی باارزشه و ...اگه میبینی و فهميدی که طرفت راست میگه ، روراسته ، سرش به تنش میارزه ... یا اگه تا حدودی هم اینها را فهمیدی و میخواهی مطمئن بشی...اگه واقعا برات ارزش داره که بیشتر دربارش بدونی ... ، تو هم حرکت کن ، تو هم بخواه ، منتظر نشو ! صبر نکن که فقط اون جلو بیاد. اگه میبینی ارزششو داره ، تو هم براش مایه بگذار ( به اندازه !) ... . انتظاربرای اين که هميشه اون جلو بياد ، تنها چیزی که میده ... غافلگیر شدنه !...گیج شدنه !... و از دست دادن !

در برقراری یک ارتباط  ، پیروز اون کسی نیست که بیشتر مایه میگذاره یا اصلا نمیگذاره ! .... .

پیروز کسیه که میخواد... وقت میگذاره ... و بیشتر شناخت بدست میاره ... .

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

افسانه های قدرت ... قدرت تغيير

در الکترونيک اصطلاحی داريم به نام فيدبک. فيدبک يعنی از خروجی يک مدار نمونه بگيريم... و حالا ميتونيم اين نمونه را باهاش استفاده های زيادی داشته باشيم مثلا بياييم اونو با ورودی مقايسه کنيم و حالا در موردش تصميم گيری جديدی داشته باشيم... .

چندبار شده تا حالا از زندگيت فيدبک بگيری...بنشينی و به عملکردت در زندگی نگاهی دوباره بياندازی... به گذشته و حالت. در موردش فکر کنی و تصميمات جديدی بگيری مهمتر از همه اگر لازمه در خودت تغيير بدی...در رفتارت با مردم..خط مشيت..روشت در زندگی و حتی...در عقايدت!

حالا دوست من ممکنه تو به من بگی مگه نبايد در زندگی ثبات داشت..مگه نبايد پايبند اصول و مرام خاصی بود..مگه نه اين که آدم بايد هميشه کاراکتر ثابتی داشته باشه و هی از اين شاخه به اون شاخه نپره !؟

کل جهان و کاينات در حال تغييره ..علوم در حال تغييرن..فلسفه ..نوع نگرش در روابط آدمها در حال تغييره... . حالا ببين چه مسخره است که اين وسط من  بيام ادعا کنم نميخوام کوچکترين تغييری را بپذيرم!... . البته مسلما تغيير و آمادگی برای اون خيلی فرق ميکنه با بی ثباتی در شخصيت و دمدمی مزاج بودن !... اين که گاهی از اين سر بوم بيافتی و گاهی از اون سرش! اين که هر روز کلا يک جور متفاوتی باشی! اين که اينقدر متغير باشی که هيچ کس نتونه روی رفتارت حساب کنه!

در همون مدارات الکترونيکی..فيدبک چندجوره..يک جورش موجب بی ثباتی و به نوسان افتادن مدار ميشه ولی نوع ديگريش هم هست که اينجا منظور منه اصلا موجب پايداری مدار ميشه... .

حالا بگذار ببينيم چقدر در زندگيمون آمادگی برای تغيير داريم... اگه ميبينيم عملکردمون اشتباهه..اصولمون اشتباهه..چقدر جسارت و شجاعت عوض کردن خودمونو داريم... .

آره تغيير شجاعت ميخواد و اعتماد به نفس و در عوض... بهت قدرت ميده و اعتماد به نفس مضاعف. 

اين روزها ليتل داره فيدبک ميگيره...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

دوست داشتن و آزادی

سکانس ۱ )  

 آهای ليتل ( آخه اسم اون هم ليتله ! ) خيلی جاها هست که بايد با هم بريم ها ! پايه هستی ؟ رفيق نيمه راه نشی ها !

ليتل دوم سکوت ميکنه ... آخه يک اخلاقی داره که تا استارتشو نزنی حرف نميزنه !...

آره ديگه اين ليتل.. ماشينمه که هفته پيش تحويل گرفتم... حالا.. شايد بايد خوشحال باشم..شايدم بيخيال ! ولی..برای ليتل که ميخواد هيچ وقت فراموش نکنه از دريچه چشم کودکانه دنيا را نگاه کنه .. هر چيزی ميتونه هيجان انگيز و شاد باشه ! ... .

سکانس ۲ )  

 ميدونی..هر چقدر هم که قدرت تفکرت قوی باشه ..هر قدر هم باتجربه باشی ..وقنی خودت ميشی بازيگر نقش اول فيلمی که يکی ديگه کارگردانشه! ..ديگه نميتونی به همون راحتی فکر کنی..ديگه سخت ميشه که یک تصميم واقعی بگيری!...

يک ماه گذشت و ...حالا دارم ميبينم که اشتباه کردم... آره.. اشتباه تصميم گرفتم... چرا !؟... دليلشو ديگه الان خوب ميدونم ولی ... چرا اون موقع نتونستم ببينم !... .

ليتل هميشه حرفش اين بود.. به همه ميگفت... برای کسی قفس نسازيد.. اونو محصور نکنيد.. خدا هم که ما را خلق کرده اين کار را نکرده !.. حالا ببين چه مسخره است من برای يکی ديگه .. يک آدم ديگه حصار بسازم! اونم به بهانه دوست داشتن!... اگرم محدوده ای هست که هست..من نميتونم تو را مجبور کنم به اون.. تو بايد خودت به اون باور برسی ... و حالا.. ليتل اين آخرين حصار را هم ميشکنه... . تو آزادی ... .

و .. من هم فقط همون ليتل گاد ... .

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤
تگ ها :

دردم از او هست و درمان نيز هم ...

هيچ تضمينی وجود نداره وقتی کسی را دوست داری حالا کم يا زياد..شايدم خيلی زياد! ..اونم به همون اندازه دوستت داشته باشه! ... تو در اون چيزهايی را پيدا ميکنی که برات جالبه..خوشاينده.. دوست داشتنيه ..زيباست... ولی اون چی !؟ آيا اونم بايد همه اينها را در وجود تو پيدا کنه !؟

ببين خدا چی خلق کرده !  در تمام دنيا بين اين چند ميليارد انسان نميتونی دو نفرو پيدا کنی که اثر انگشت مشابهی داشته باشند! ... و همينطور من ميگم نميتونی دوتا آدم پيدا کنی که کاراکترهای کاملا مشابهی داشته باشند!... پس توقع نداشته باش که همون احساس تو را کاملا اون به تو داشته باشه !

و چقدر بده که دوست داشتن را به اين ميدونيم که طرفمونو شبيه خودمون کنيم.. سليقشو.. رفتارشو.. و شايد حتی افکارشو !... ميخواهی اونو محدود کنی چون ميترسی! چون ميخواهی علاقه اش فقط مال تو باشه..فقط به تو فکر کنه..فقط توی اين دنيا تورا دوست داشته باشه!... و بدتر از همه چقدر دردناکه وقتی اسم اين کارو عشق ميگذاريم !!

ليتل هم يک زمان حصار ميساخت! هم برای ...هم برای خودش! مگه ميشه حصاری بسازی و خودتم توش گير نکنی!... اون موقعها اون نگران بود..پريشون بود..اسير بود.. بيمار بود!...اون... سردش بود!..هميشه !

گذشت و گذشت! .. ليتل ديگه خسته شده بود..کمک خواست از اون...که بتونه عوض شه ... . و شروع شد..هر روز کوچيک و کوچيکتر شد..اونقدر کوچيک که شد ليتل !... و بزرگ شد ..اونقدر بزرگ که تونست ببينه کوچيکيه خودشو! و تونست لمس کنه گرمايی را که اون بهش ميداد... الان ديگه ليتل سردش نميشه..گرمه ! هميشه گرم! ... اون آزاد شده ..آزاده که ببخشه و توقع نداشته باشه و ... فقط يک لبخند براش کافی باشه ! ...

کلام آخر ...

اگه عاشفی و ميخواهی هر لحظه ات درد و اندوه نباشه... و اگر طرفت را هم شايسته ايثار ميبينی... پس ايثار کن... بدون دلهره و توفع متقابل... ايثار کن ... .

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :

سيب و گل و ... بهشت !

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت.........................و آن مواعيد که کردی مرود از يادت

آخرهای اسفند که شده بود ديدم امسال انگار اصلا اومدن عيدو حس نميکنم! به خودم ميگفتم که چرا !؟.. چی شده که ليتل سنسورهاش اينقدر ضعيف شدن ! و انگار هرسال داره ضعيفتر هم ميشه ... دنبال جوابش گشتم و بالاخره پيداش کردم... . ليتل زيادی بزرگ شده .. اونقدر بزرگ که ديگه کوچولو نيست ! ولی.. اگه اينجوری باشه که ديگه خيلی بده .. چون ديگه حق نداره به خودش بگه ليتل ! اين خيلی بده ... .

ما آدم بزرگها اگه شور و نشاط و شادابی و هيجانی هنوز درونمون ميبينيم ..مربوط ميشه به اون قسمت کودک وجودمون ..اجازه نديم اون کودک زير دست و پای آدم بزرگه له بشه ! ... اگه شد ..ديگه زندگی ميشه يک تصوير تکراری سياه و سفيد بی روح مات ! ..نگذاريم اينطوری بشه ... .

...به ليتل ميگم ..سال سال تو..روز روز تو..شب شب تو..آسمون آسمون تو..دريا دريای تو..شادی شادی تو  ...آره ..دنيا مال تو !...و تمام ليتلهای ديگه... .

حالا اون دوباره شاد و پرهيجان و پرانرژی و بيقراره...ميخواد دنيا را تکون بده و آماده است تا ايثار کنه محبت و دوستی و عشقی که از خدای بزرگ گرفته به ...اونهايی که هنوز کوچولوی درونشونو زير پا له نکردن..اونهايی که با وجود سرمای دستانشون دلشون هنوز گرمه..اونهايی که در چشمانشون درياييه و پاکی و آرامش ابدی.. اونهايی که...

...سيب ميوه بهشتی و گل نشان زيبايی... پيشکشيهای من به تو...

بنگر به اونها ...با اون نگاه پاک و زلالت...

تا لمس کنم تالالو روشنايی و گرمی بهشت زمينی  را در نگاهت...

بهشتی که در اون ديگه ...سيب ميوه ممنوع عشق نيست ! ...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :

← صفحه بعد